دریانیوز//گرانی فقط بالا رفتن عددها روی برچسب کالاها نیست. گرانی یعنی سنگینتر شدن نفس زندگی برای کسانی که همین دیروز هم زیر بار مشکلات خم بودند. یعنی دردهایی که درمان نمیشوند، خانوادههایی که از هم میپاشند، کودکانی که به جای رویا، با اضطراب بزرگ میشوند. در استان هرمزگان، جایی که گرمای هوا با گرمای فشار معیشت گره خورده، قصههای تلخ بسیاری پشت درهای بسته خانههای کوچک جریان دارد. بخشی از محرومان و بیماران جنوب کرمان هم برای زندگی و درمان و کار وامرار معاش به هرمزگان می آیند و فشار محرومیت در استان دوچندان می شود.در یکی از روستاها، دخترکی کلاس هشتمی زندگی میکند که دست چپش، سالهاست زخمی مانده. او تنها دو سال داشت که بخاری خانه، دستش را سوزاند.
خانوادهاش آن زمان با هزار زحمت او را به شهر رساندند. پزشکان پلاتین گذاشتند و گفتند یک ماه بعد بهتر میشود، اما وقتی بزرگتر شد باید دوباره عمل کند.آن روزها شاید امیدی بود، شاید تصور میکردند آینده بهتر خواهد شد. اما آینده برای این خانواده، چیزی جز تنگنای بیشتر نداشت. امروز دخترک نمیتواند انگشتان دست چپش را تکان دهد. عمل ضروری است، اما هزینهها سنگیناند؛ هزینه جراحی، آزمایشها، رفتوآمد به شهر… همه چیز برایشان تبدیل به دیواری بلند شده است. دخترک با دست نیمهجانش دفتر مشق را نمی تواند ورق بزندو درد، همراه همیشگی اوست.پدر خانواده، مردی زحمتکش است.
تنها داراییاش پرایدی بود که با آن کار میکرد و نان خانواده را درمیآورد. اما خودرو خراب شد؛ گیربکس نیاز به تعمیر داشت. هزینه تعمیر حدود ۲۰ میلیون تومان. عددی که شاید برای برخی یک خرج ساده باشد، اما برای این خانواده یعنی پایان راه.از ۹ ماه قبل، پراید در گوشه حیاط مانده و پدر در خانه نشسته است. بیکاری، فشار مالی، شرمندگی مقابل همسر و دخترانش، زندگی را به مرز فروپاشی کشانده. خانوادهای پنج نفره، با سه دختر کوچک، یکی از آنها تنها دو ماهه، تا مرز جدایی پیش رفتند. نه به خاطر نبود عشق، بلکه به خاطر نبود نان.این فقط یک قصه نیست. این تصویر بزرگتری از رنج پنهان در جامعه است.درمان برای بسیاری از بیماران، تبدیل به یک رویاست. بیمارانی هستند که درد میکشند، اما توان رفتن به پزشک ندارند. هزینههای سنگین دارو، آزمایش، جراحی و حتی رفتوآمد، کمر مردم را شکسته است.
بعضی فقط درد میکشند و صبر میکنند؛ صبری تلخ، صبری که معلوم نیست تا کی دوام میآورد و آیا فرصتی برای درمان باقی میماند یا نه.هرمزگان، استانی است که بنا بر آمارها، زنان بیسرپرست سهم قابل توجهی دارند؛ زنانی که همسرانشان را در تصادف، بیماری یا حوادث کار از دست دادهاند. اما در کنار آنها، زنان بدسرپرست نیز رو به افزایشاند؛ زنانی که سایه یک همسر بیمار، معتاد یا ناتوان بر زندگیشان سنگینی میکند. فرزندان این خانوادهها، در معرض آسیبهای اجتماعیاند؛ کودکانی که در کوچههای فقر، زودتر از سنشان پیر میشوند.از سوی دیگر، مواد مخدر و مشروبات الکلی، آسانتر از همیشه در دسترساند. ترکیب فقر، بیکاری، نبود امید و دسترسی به مواد، مثل جرقهای در انبار باروت است. آسیبها رشد میکنند، خانوادهها فرسوده میشوند و جامعه زخمیتر.گرانیهای لجامگسیخته، فشار را چند برابر کرده است.
سفرهها کوچکتر شده، درمان سختتر شده، آینده مبهمتر شده. مردم محروم، نه تنها با مشکلات اقتصادی، بلکه با بحرانهای اجتماعی و روانی دستوپنجه نرم میکنند.دولتها میآیند و میروند، وعدهها داده میشود، اما نسخهای که درد محرومان را کم کند، هنوز نوشته نشده است. محرومان نه یارانه میخواهند، نه شعار؛ آنها فقط زندگی میخواهند. درمان میخواهند. امنیت میخواهند. امید میخواهند.و دخترک کلاس هشتمی روستا، هنوز با دست نیمهسوختهاش دفتر را ورق میزند و شاید در دلش آرزو میکند روزی برسد که درد، دیگر سهم همیشگی فقرا نباشد.





ثبت دیدگاه