دریانیوز//در کوچهپسکوچههای تنگ و پرپیچوخم محله «درخت سبز» بندرعباس، جایی که خانهها با کمترین فاصله به هم تکیه دادهاند و بسیاری از آنها بر شانههای لرزان تپهای ناهموار بنا شدهاند، زندگی خانوادهای جریان دارد که سالهاست سهمش از دنیا، صبر و سکوت بوده است. خانوادهای که امروز، در آستانه آوارگی ایستاده و فرداهایش را با اضطراب میشمارد؛ خانوادهای که اگر دیده نشود، شاید خیلی زود از دل همین کوچهها محو شود.
یازده سال پیش، پدر خانواده آسمانی شد؛ مردی که ستون خانه بود و نانآور. رفتنش، تنها یک فقدان نبود، آغاز سراشیبی سختی بود که هنوز ادامه دارد. سه سال قبل، داغی دیگر بر این خانه نشست؛ پسر نوجوانشان را نیز از دست دادند. مرگ، دوبار در این خانه را کوبید و هر بار، چیزی از توان این خانواده با خود برد. حالا مادری مانده با سه فرزند، با بدنی بیمار و دلی خسته؛ مادری که هم باید مادر باشد، هم پدر، هم پرستار و هم نانآور.
این مادر، سالهاست با درد زندگی میکند؛ درد کیسه صفرا، مشکلات کبدی و زخم معده، جسمش را فرسوده و توانش را تحلیل برده است. هزینههای درمان برایش رؤیایی دستنیافتنی است.بیماری، فقر و مسئولیتِ سنگین سرپرستی، هر روز این زن را فرسودهتر میکند. مادر خانواده شب و روز گریه می کند و درمانده است و یاریگری نمی یابد.
خانهای که در آن زندگی میکنند، اجارهای است؛ خانهای قدیمی و فرسوده، بر بلندای تپهای سخت گذر در محله درخت سبزبندرعباس. سقف این خانه، سالهاست تاب مقاومت ندارد. بارندگیهای اخیر، ضعف بنا را عریان کرد؛ آب از سقف چکه کرد و سقف آبکش شد، دیوارها نم کشیدند و بخشی از وسایل اندک خانه، خیس و غیرقابل استفاده شد. پتوها سنگین از رطوبت، فرشها لکهدار و بالشها بیفایده شدند. خانهای که باید پناه باشد، خود به تهدیدی جدی بدل شده است. بیم آوارشدن این خانه فرسوده برسرشان و مدفون شدن در زیر آوارش وجود دارد. مادر و فرزندان پس از بارندگی ، شب ها را در خانه همسایه خوابیدند، خانه ای که فقط یک اتاق کوچک است و باهم در این اتاق شب را به صبح کرده اند.
اما درد اصلی، فقط نم و رطوبت دو اتاق خانه اجاره ای شان نیست. صاحبخانه، درخواست تخلیه خانه داده است. زمان چند روزه برای پیدا کردن سقفی دیگر، در شهری که اجارهخانه به کابوس خانوادههای کمدرآمد تبدیل شده است، کم است و این خانواده هم که پولی در بساط ندارند و درمانده اند. ودیعه این خانه، صد میلیون تومان بود؛ پولی که سالها پیش، فردی به صورت قرض در اختیارشان گذاشت. اکنون آن فرد، پولش را میخواهد و خانواده، هیچ توانی برای بازپرداخت ندارد.
بیرون از این خانه ودر همین محلات، دنیای بیرحم بازار مسکن ایستاده است؛ جایی که ودیعهها به ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیون تومان و بیشتر رسیده و اجارههای ماهانه بین ۷ تا ۱۰ و ۱۲میلیون تومان و بالاتر در همین محلات حاشیه ای وبافت فرسوده در نوسان است. برای این خانواده بیسرپرست، این ارقام، غیرقابل تصور و دستنیافتنیاند.

در میان این بحران، دو دانش آموز بیش از همه در معرض آسیباند؛ دوقلوهای نوجوان خانواده.مدرسه تا جایی که توانستهاند، حمایت کردهاند؛ اما فقر، سماجت عجیبی دارد. سوءتغذیه، ضعف جسمانی و گاهی نیاز مادر به کمک برای تأمین هزینههای روزمره و حال شرایط سخت شان پس از بارندگی و مطرح شدن موضوع تخلیه خانه ، باعث شده این دوقلوها نتوانند همیشه منظم در کلاس درس حاضر شوند و بیم آن می رود که کتاب و دفتر را ببوسند وبگذارند کنار و عطای درس خواندن را به لقایش ببخشند، اگر که آموزش و پرورش و خیرین و نهادهای حمایتی و انقلابی، صنایع در راستای ایفای نقش مسئولیت های اجتماعی شان و… به فریادشان نرسند و مشکل مسکن خانواده برطرف نشود و این خانواده محروم آواره شوند و… .
کیف مدرسه دوقلوهای دانش آموز سبک است؛ نه از کتاب، که از آیندهای مطمئن. هر غیبت، یک قدم آنها را از تحصیل دورتر میکند. دانش آموزانی که باید دغدغهشان مشق و درس و مدرسه باشد، حالا نگران سقف خانهاند. نگران اینکه تا کی در این خانه هستند وبعدش چه می شود و آیا در روزها و هفته های آینده امکان رفتن به مدرسه برایشان خواهد بود یا نه. آنها نگرانند که خانه اجاره ای روی کوه و مسیر صعب العبور در محله درخت سبز را باید تخلیه کنند تا چند روز دیگر … . نگرانند که آیا آوره کوچه و خیابان و پارک و… خواهند شد یا می توانند مامن و مسکن و سرپناهی داشته باشند؟
از آن طرف فرزند دیگر خانواده نیز، زیر بار مشکلات مالی، از تحصیل بازمانده است. ترک تحصیل، انتخاب او نبوده؛ اجبار بوده است. فقر، او را زودتر از موعد، وارد دنیای بزرگترها کرده؛ دنیایی که سهمش از آن، کار، نگرانی و حسرت است.
این گزارش، روایت یک خانواده خاص نیست؛ تصویری است از دهها و شاید صدها خانوادهای که در حاشیه شهرها، روی تپهها و در کوچههای فراموششده، زندگی میکنند. خانوادههایی که با یک باران، یک اخطار تخلیه یا یک بیماری، در آستانه فروپاشی قرار میگیرند.
امروز، حمایت از این خانواده، یک ضرورت فوری است؛ نه فقط کمک مالی ،که تأمین یک خانه امن و نزدیک به مدرسه، تهیه لوازم ضروری زندگی، رسیدگی به درمان مادر و فراهمکردن شرایط بازگشت فرزندان به مدرسه. اگر این حمایتها بهموقع انجام نشود، آوارگی، بدترین سرنوشتی است که در انتظارشان خواهد بود؛ آوارگیای که میتواند آینده کودکان را برای همیشه تغییر دهد و دانش آموزان دوقلو بجای ادامه تحصیل ، در گرداب آسیب های اجتماعی غرق شوند.
انتظار میرود مسئولان، نهادهای حمایتی و خیرین و… ، پیش از آنکه دیر شود، وارد عمل شوند.اگر امروز سقفی بالای سر این خانواده بماند، فردا شاید امید هم بماند. دوقلوها می توانند در مدرسه بمانند، اگر که دستهای همدلی، حامی شان شود. مسئولان اجازه ندهند این دانش آموزان هم به سرنوشت هزاران دانش آموز دیگر محروم از مدرسه مبتلا شده و از تحصیل بازبمانند و ترک تحصیل کنند.






ثبت دیدگاه